ایت الکرسی نخون ....
...مادر جان یه خواهشی از شما دارم، شما رو به بی بی فاطمه زهرا _سلام الله علیها_ برام دعا نکنید!

آیه الکرسی نخونید! به خدا همین که خمپاره ها زمین می خورن، همه کسانی که دور و برم هستند، به خاک می افتند اما من حتی یه خراش هم بر نمی دارم.

.
.
...
.
.
.

روزهای بعد از شهادت، پیرزن به قبر پسرش گلاب می پاشید و می گفت: دیدی نخوندم عزیزم، دیگه برات آیه الکرسی نخوندم پسر گلم...

.
.
.
.
و بعد روی قبر بقیه شهدا هم گل می گذاشت و می رفت...

+ زمان گذر 92/04/19ساعــت3:47رد پاي بیسیم چی |


+ زمان گذر 92/04/13ساعــت18:46رد پاي بیسیم چی |
اوضاع مجروحين به شدت وخيم بود. در بين همه آنها، وضع يکيشان خيلي بدتر از بقيه بود. رگ هايش پاره پاره شده بود و با اين که سعي کرده بودند زخم هايش را ببندند، ولي خونريزي شديدي داشت. مجروحين را يکي يکي به اتاق عمل مي برديم و منتظر مي مانديم تا عمل تمام شود و بعدي را داخل ببريم.

 
وقتي که دکتر اتاق عمل اين مجروح را ديد، به من گفت که بياورمش داخل اتاق عمل و براي جراحي آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بياورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.
همان موقع که داشتم از کنار او رد مي شدم تا بروم توي اتاق و چادرم را دربياورم، مجروح که چند دقيقه اي بود به هوش آمده بود به سختي گوشه چادرم را گرفت و بريده بريده و سخت گفت: من دارم مي روم که تو چادرت را در نياوري. ما براي اين چادر داريم مي رويم... چادرم در مشتش بود که شهيد شد.
از آن به بعد در بدترين و سخت ترين شرايط هم چادرم را کنار نگذاشتم".

بر گرفته از وبلاگ امام غریب ...
+ زمان گذر 92/04/13ساعــت18:25رد پاي بیسیم چی |
شهید حسن امریکایی( حسن سر طلا)...
شهید حسن فتاحی  معروف به حسن امریکایی یا حسن سر طلا...بیسیم چی گردان  غواص لشکر امام حسین .... معروف به حسن سر طلا... منطقه نهر خین عملیات کربلای چهار به شهادت رسید ... پیکر مطهرش هنوز هم برنگشته .... این اخرین عکس حسن هست ...

بیسیم  چی ها بی سیم و زر بودند....

بیسیم چی ها بی سیم سیمشان وصل بود ...

 بیسیم چی ...


حسن جان التماس دعا
+ زمان گذر 92/01/06ساعــت15:44رد پاي بیسیم چی |

بسم الله ...

رفقا جاتون خالی ... نیمه شعبان یه خبرایی بود ... یهو دیدم خدا واسم نامه نوشته ... متن نامه رو گذاشتم شما هم بخونید ...خدا جون دعوتم کرده مهمونی ... ادرس هم توی متن نامه هست ... شما هم میتونید بیایید ...

برای همه جا هست فقط کافیه ...

بسم الله الرحمن الرحیم

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه ام و نه با تو دشمنی کرد ه ام(ضحی1-2)افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را  و مرا به سخره گرفتی (یس 30)و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی (انعام 4)و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام( انبیا 87)و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24)و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری( حج 73)پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی...(احزاب 10)تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن.( توبه 118)وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی( انعام63-64) این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای (اسرا83).آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت را؟(سوره شرح 2-3)غیر از من خدایی  برایت خدایی کرده است ؟(اعراف 59)پس کجا می روی؟(تکویر 26)پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟(مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود (روم 48)من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم(انعام 60)من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم(قریش 3) برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه با هم باشیم(فجر 28-29)تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم.(مائده 54)و آنگاه که دوست داری کسی به یادت باشد به یاد من باش که همواره به یادت هستم(بقره 152)                                                                             صدق الله العلی  العظیم

                                                                                                     امضا:خدای مهربان

                                            یا علی
   
+ زمان گذر 91/04/21ساعــت22:49رد پاي بیسیم چی |
مادران منتظر

وقتی برگشتن بهشون گفتن : دو سه روز  که مادر پیری اومده و با شما کار داره ...

یک ساک همراهش بود ... بازش کرد ..یک لنگه کفش کتونی پاره از توی پلاستیک  در اوورد ...

گفت : مادر !!

دوسال پیش وقتی جنازه بچه ام رو اووردید یه لنگه کفش داشت ...

لنگه دومش رو نیووردید ...

چندتا مادر شهید منتظر ...

+ زمان گذر 91/03/11ساعــت2:19رد پاي بیسیم چی |
ارزوی عجیب...

توی فکه داخل خاک عراق ، یه گلستان دسته جمعی از شهدا کشف کردن ...

عراقی ها شهدا رو به صورت زیگ زاگ روی هم انداخته بودن و روی اونا خاک ریخته بودن...

تپه ای از شهدا درست شده بود

هفت شهید را از زیر خاک بیرون آوردن ...

تاظهر فرداش...سیزده تا شهید دیگه هم کشف شد که مجموعشون  به بیست رسید .

اما نکته عجیب ، بیست و یکمین شهید بود ...

با سرنیزه اطراف پیکر رو خالی کردن...خاک هارو کنار زدن ...لباس کامل ...دکمه ها بسته ...

بند حمایل و تجهیزات ...خشاب ..قمقمه ...یک فانسقه به تجهیزات و یکی به پیکر ...جوراب ...

اما ...!!!

خیلی عجیب...

پیکر نبود ... مثل اینکه کسی داخل این لباس نبود ...

شاید شب لیله الرغایب از خدا خواسته بود تا اونو پیش خودش ببره ...

ما هم میتونیم ؟؟؟

 

+ زمان گذر 91/03/05ساعــت2:6رد پاي بیسیم چی |

رفیعی با دستای خونی وارد سنگر شد

رنگم پرید...فکر کردم بلایی سر حمزوی اومده ...از سنگر پریدم بیرون ...دیدم دستای اونم خونیه ...

پرسیدم چی شده؟...گفتن:برو عقب ماشین رو نگاه کن ...

یه گونی خونی عقب ماشین بود ...

داخل گونی یه شهید  که سر و پا نداشت.

..یه پیراهن سفید به تن داشت و دکمه ی یقه رو تا اخر بسته بود

بچه ها گفتن:برای شستشو ی بیل مکانیکی،جایی رو کندیم تا به آب برسیم

. آب زلال که شد  ...دیدیم یه تیکه لباس از زیر خاک معلومه ...کندیم ...تا به پیکر سالم یه شهید رسیدیم ...خون تازه از حلقومش بیرون میزد ...اصلا اونجا اثری از جنگ نبود ...یقین داشتیم شهیدی نیست ...هرچی بازم گشتیم شهید دیگه ای پیدا کنیم هیچی پیدا نکردیم ...

خیلی وقتا خود شهدا میان به مید ون ...تا پیداشون کنیم ...


شهدا بیایید به میدون مارو پیدا کنید ... ما گم شدیم ...

 

 

+ زمان گذر 91/02/27ساعــت16:30رد پاي بیسیم چی |
رتبه فاطمی شدن...

سلام رفقا...

خوبید ... یه چند روزیه خیلی ذهنم درگیره این مساله است که  روایت هست گفتن ...ما ائمه حجت خدا بر مردم هستیم و مادرمون فاطمه الزهرا سلام الله علیه   حجت خدا بر ماست ...

 یعنی : علی (ع) امام بر فاطمه(س) بوده یا فاطمه (س)بر علی  (ع) امام بوده ...

 واقعا !!! ما چقدر  ظرفیت داریم ... که ما ادرکا ما لیله القدر هتسیم ...

لیله القدر = فاطمه خدای ....

کجای کاریم ؟

اخرش به کجا میرسیم ؟

در رتبه فاطمی شدن ... برو توی بهشت زهرا ... ببین چقدر فرق هست ...

یکی  شهید .. . یکی گمنام ...

 یکی مفقود ...

 ما کدوم یکی میشیم ؟

 

+ زمان گذر 91/01/18ساعــت19:6رد پاي بیسیم چی |
دست و دلت میلرزه ...

باشنيدن صداي سوت همه به حالت سينه خيز در آمدند، خدا مي دانست كجا نشست اينبار ؛كربلايي در راه بود و بچه ها در سنگرها با خدا و مولاي خودشون خلوت كرده بودند.

بي سيم چي پريشان به سمت رسول آمد، حاج رسول ، حاج رسول...
 
چي شده؟
حاجي بي سيم زده كه توي خط به آر پي چي زن هاتون شديدا" نياز دارن،
 
حاجي گفت بهتون بگم چند تا آر پي چي زن بردارين و برين پيشش
 
رسول آر پي چي زن هاي خودشو صدا زد و باهاشون اتمام حجت كرد، و گفت هر كدومتون بنابر هر دليلي نمي خواد بياد مانعي نداره و ميتونه اينجا باشه
چند تا از بچه ها موندن و بقيّه با رسول از كانال هاي كنده شده راهي خط شدن و خودشون رو به پشت خاكريز حاج اصغر رسوندن
حاج اصغر آر پي چي زن هاشو يكي يكي ميفرستاد و با دوربينش نگاه ميكرد و بعد از اندكي يكي ديگه رو ميفرستاد...
ارپی جی زن ها يكي پس از ديگري از خاكريز پايين مي رفتند و وقتي تو موقعيت شليك قرار ميگرفتند به زور به سمت تانك ها شليك ميكردن و در جا شهيد مي شدند تاارپی جی زن  بعدي جاي اون قبلی رو ميگرفت و اين چرخه رو ادامه ميداند تا از تعداد تانك ها كم مي شد حاج اصغر بازم فرياد ميزد : آر پي چي زن برو...
بعضي ها هم تا پا ميشند از خاكريز برن پايين درجا با گلوله ي دشمن، به خود و خون پاكشون مي غلتيدند؛رسول كه وضعيت رو ديد رو كرد به حاج اصغر و گفت: حاجي اگه اجازه بدي من و چند نفر بريم پشت كانال و از نزديك بزنيمشون!
 
اشك و گره دل كندن بر ابروي حاج اصغر افتاد و گفت : رسول من به مادرت قول دادم، ماه ديگه مراسم عقدته!!

حاجي ، بر ميگردم ؛
بي سيم چي و چند تا از بچه ها همراه رسول زير آتش سنگين بعثي ها خودشونو به پشت آخرين خاكريز دشمن رسوندند و رسول با دوربينش داشت موقعيت تانك ها رو بررسي ميكرد كه فهميد ديگه چيزي از خرچنگ هاي عراقي ها باقي نمونده و ميتونن از همينجا تانك ها رو هدف بگيرن
موقعيت خوبي بود، يكي يكي آر پي چي زن ها رو توجیه كرد كه فلان جور برو از اون جا بزن و اونا هم ميرفتند و يكي ميتونست ، يكي نميتونست، يكي تا بلند ميشد ميافتاد ،
يكي تا دل خرچنگ ها ميرفت و چند ثانيه بعد خونش رو  تقديم كربلايي ها مي كرد

ديگه موقعيت آر پي چي زن ها لو رفته بود و تا ميخواستند سرشون رو از خاكريز بيارن بيرون رگبار ميشدند
از صداي چرخ تانك ها مي شد حدس زد كه چند تايي بيشتر نموندن و دارن به كجا مي رن
رسول دنبال موقعيت همراه بي سيم چي آشفته به اين طرف و آن طرف مي پريد
نگران شرمنده شدن پيش حاج اصغر بود كه بيسيم صدا كرد
رسول داري چيكار ميكني؟! 2 تا از تانك ها شون خط ما رو شكستند و دارن ميرن طرف بچه هاي حمزه

تا اين رو شنيد آر پي چي زن ها رو صدا كرد و به سرعت از خاكريز ها رد شد و از پشت به تانك ها رسيد
 
آر پي چي زن ؛ برو ..... بزن!
حاجي...

چي شده؟ چرا معطلي ..... برو علي يارت ....

من نمي تونم حاجي ، دستام ميلرزن؛
آر پي چي از دست ارپی جی زن افتاد و رسول نگاهي تو دار به اون انداخت و بهش لبخند زد...

از خاكريز بالا رفت و روي زانوش نشست ،  هدف گرفت و لوله ي تانك به طرفش چرخيد ، نفس شو حبس كرد و با يك يا حسين شليك كرد، همزمان با شليك رسول صداي تيربار تانك ديگري به گوشش رسيد و مثل يل كربلا كه با مشك از اسب افتاد، با سلاحش از بالاي خاكريز نقش بر خاك  بست

به یاد شهید رسول ارمغانی...

رفیق ... نکنه توی موقعیت های حساس ...دست و دلت بلرزه ...


 

 

+ زمان گذر 91/01/12ساعــت21:9رد پاي بیسیم چی |
سفرنامه...

سلام رفقا ...

خسته ی راهم ...یه راه پر پیچ خم ... پیچ و خم یه سفر

سفر به درون ...

نگاهم به خطوط متقاطع جاده بود ...فکرم درگیر رسیدن ...غافل از اینکه جاده ها تنها خطوط ارتباطی هستن ... نه پل رسیدن به درون ...


توی مناطق میچرخیدم ...

شلمچه .شرهانی .خین .محمود وند.فتح المبین .فکه...

هرکدوم یه دنیا حرف داشت ...

حرفاشون رو نتونستم ترجمه کنم واسه همین گفتم خودتون بشنوید ...و ببینید


یادمان شهید علی محمود وند


 

 


نهرخین

 


 

 


شرهانی


نمیشد ترجمه کرد ...نمیشد فهمید ...باید احساس کرد...خودت قضاوت کن...

+ زمان گذر 91/01/07ساعــت22:20رد پاي بیسیم چی |
الو الو آسمون !

  الو الو آسمون !...محاصره شده ایم! فرشته بفرستید...!

بچه ها دارند یکی یکی پرپر میشن...! کمک...! کمک...! 


IMG4UP

مدتی ست محاصره شده ایم .

 چند روزی ست که « آب حیاتمان » تمام شده .

 تقوا را جیره بندی کرده اند .

 تک تیراندازان دشمن منتظرند تا ما به خاکریز گناهشان نگاهی بیاندازیم و آنوقت پیشانی اخلاصمان  را نشانه بروند .

 بچه ها دیگر خسته شده اند ؛ آخر هر طرف که سر می چرخانی دشمن کمین کرده !

 احتمالاً در داخل خودی ها هم ستون پنجم داشته باشد .  هر کس گوشه ای کز کرده و به راز و نیاز مشغول است .

 بعضی ها عکس خدا را در جیب چپشان گذاشته اند و هر از چند گاهی در می آورند و خوب نگاه می کنند .   نامه او را با صدای بلند می خوانند ،می بوسند و به چشمانشان می مالند   تا سوی چشمشان بیشتر شود و بهتر دشمن را ببینند. هوای تنفس هم بسیار مسموم است .  شیمیایی زده اند و نفس اماره راه نفسمان را بسته . خوشا به حال آنانی که قبل از حرکت ماسک « دعا » را با خود آورده اند .

 بعضی ها فقط دست به آسمان برده اند و آرزوی شهادت می کنند ! انگار کم آورده اند !

 از قرارگاه بیسم زدند و دستور داده اند  که مقاومت کنیم تا نیروی « سپاه مهدی » برسد . اما بچه ها دارند یک یک جلوی چشمانمان پرپر می شوند و از دست ما کاری بر نمی آید .

هنوز منتظـریم ...

 تانکهای مهاجم خاکریزهای معرفت را هدف گرفته اند و مدام با خمپاره های ۶۶۶ ما را می زنند .

  باز جای شکرش باقی ست که این خاکریز را داریم .

 فرمانده مان که قبلاً یک دستش را از دست داده  و اسمش در لیست سیاه دشمن است ، مدام به ما قوت قلب می دهد . او که خود کوله باری از تجربه را بر دوش دارد و در همه عملیات ها بوده  زود تر از همه صدای  صوت خمپاره های دشمن را می شنود  و ما را با خبر می کند.

 بعضی ها که اسلحه بکاء با خشاب چهل تایی دارند هر شب دشمن را غافلگیر می کنند .

 دشمن از وجود این اسلحه در میان ما بی خبر است .

 قرار است به زودی عملیاتی را با رمز « لبیک یا مهدی » آغاز کنیم ؛

 منتها به دلایل امنیتی از تاریخ آن بی اطلاعیم .

 ولی هرچه باشد بچه ها چشم انتظارند و در گردان استشهادیون اسم نوشته اند .

 یک چیزی روحم را آزار می دهد ! چند نفری از بچه ها قصد برگشتن کرده اند .

 دیگر نمی توانند طاقت بیاورند . راستش از اول هم اینکاره نبوده اند. بیچاره ها راه را اشتباه آمده اند !

 این نامه را برای تاریخ می نویسم .

 نمی دانم آیا از من چیزی باقی می ماند یا نه ؟

 ولی وصیت می کنم که هر کس این نامه را دید به خانواده ام برساند و بگوید که ما تا آخر ایستاده ایم  و تنگه بصیرت را رها نکردیم تا خدای ناکرده در زندان غفلت گرفتارشویم .

 دیگر باید بروم ، دارند جیره تقوا را در چادر هیئت تقسیم می کنند. اگر دیر برسم رمقی برای جنگیدن  برایم باقی نمی ماند و مرا هم به عقب می فرستند ...

 

 

 

+ زمان گذر 90/12/24ساعــت19:57رد پاي بیسیم چی |
با شهدا بودن لجن شدن نداره ...

توی یگان ما چند نفری کارشناس آب و مسایل کشاورزی بودن .یه روز رفتم پیششون و گفتم : اگر اب یه جا ساکن و بی حرکت و توی یه ظرف در بسته یه مدت زیاد بمونه چی میشه ؟؟

خیلی عادی گفتن : خوب معلومه ! بخوای نخوای تبدیل به لجن میشه ...

به هرکدوم یه لیوان اب دادم ...خوردن ...

پرسیدم نظرتون چیه ؟... گفتن اب تازه و زلال بود ....بدون موندگی ...

 خنده ی منو دیدن ... جا خوردن...پرسیدن؟جریان چیه ؟؟؟

قمقمه رو نشون دادم ...گفتم : این قمقمه دوازده ساله کنار یه شهید زیر خاک بوده...

به همدیگه نگاه میکردن و صلوات میدادن ....

اللهم صلی علی محمد و آل محمد

با شهدا بودن لجن شدن نداره ... حتی اگه آب ساکن و بی حرکتی باشی ...

+ زمان گذر 90/12/19ساعــت0:50رد پاي بیسیم چی |
چی زمزمه میکنی؟؟

خیلی گوشه گیر بود خیلی هم سر به زیر ...

 فوتبال هم که بازی میکرد تسبیح زردشو کنار نمیذاشت ...

 مدام  یه چیزی زیر لب تکرار میکرد ... خیلی دوست داشتیم بدونیم زیر لب چی میگه ...

نزدیک عملیات شد ...

خیلی دور و برش بودم تا بفهمم چی میگه ...

 ازش پرسیدم ، قدرت الله .. چی میگی زیر لب ...؟؟

قدرت الله گفت :چیکار من داری !! ...برو زندگیتو بکن ...

شب عملیات قسمش دادم ...

گفتم قدرت الله ...چی زمزمه میکنی؟

نگاه عمیقی کرد... گفت : السلام علیک یا ابا عبد الله چند وقتی هست اینو زمزمه میکنم به عشق اینکه لحظه شهادتم فقط یه بار بگم السلام علیکم یا ابا عبد الله بعد پرواز کنم ...

 فرداش عملیات شد ... روی خاکریز بود... صدام کرد....نگاش کردم ...انگار منتظر بود من نگاش کنم ... یه گلوله مستقیم پیشونیشو میبوسه .. صورتش پر خون بود ... با آستینم پاک کردم ...زیر لب داشت یه چیزی میگفت ..اره ..اره .. السلام علیک یا ابا عبد الله .. پر کشید ...

رفیق من ... قدرت الله فقط برای یه بار یه عمر زیر لب زمزمه میکرد ...

تو زیر لب چی زمزمه میکنی ؟؟

 

+ زمان گذر 90/12/11ساعــت14:17رد پاي بیسیم چی |
این یعنی عشق...

توی يکی از محله های جنوب تهران ساکن بودند و فوق العاده عشق داشتند نسبت به امام حسين عليه السلام و عشقش مثال زدنی بوده!
شهادت ايشون وقت نماز اتفاق ميفته درست وقت قنوت! حالا داشته چی از خدا ميخواسته و چه ريختی خواسته٬ که ما نمی دونيم و ظرفمونم اونقدری نيست!
خلاصه آرپيجی می زنند و مثل اربابش بی سر
شهيد می شه!  ايشون يه قبر برا خودشون کنده بودند٬ که وصيت کرده بودند بعد از شهادت توی اون دفنش کنند! بدن مطهرشو که می خواستن تو قبر بزارن متوجه می شن که اگه اين شهيد سر به بدن داشت توی قبر جاش نمی شد!


... يا اباعبدالله...


اون دوستی که اينو برای من تعريف می کرد٬‌ يهو يادش افتاد گفت راستی داوود خسروی که شهيد شد٬ دخترش سه سالش بود!!!!

خودت قضاوت کن...

+ زمان گذر 90/12/05ساعــت19:11رد پاي بیسیم چی |
lاین مساله را حل کنید...

میتوانید این مسأله را حل کنید؟؟

در طول دوماه جنگ تقریبا 17500کیلومتر مربع از خاک کشورمان اشغال شد

در طول هشت سال دفاع مقدس تقریبا 213250 نفر شهید شدند

در بدن انسان سالم تقریبا 5/5نیم لیتر خون وجود دارد

مساحت کف دست انسان تقریبا 76 سانتی متر مربع است

 

حال حساب کنید :

برای پس گرفتن هر وجب این خاک چقدر خون ریخته شده ؟؟؟؟


جواب: برای هر وجب خاک ایران ، تقریبا 51 قطره خون شهید داده شده .

بماند که عده ای هم زخمی و جانباز شدند که خون گرمشان در مناظق جنگی بوی تازگی  میدهد .

حال !!!!

ما شرمنده شهداییم ؟؟؟ یا مدیون شهدا ؟؟؟ چرا؟؟؟

+ زمان گذر 90/10/24ساعــت1:34رد پاي بیسیم چی |
نقاشی های خدا

یک روز با حسین جر و بحث کردم ...تا چهار ،پنج روز تو فکر بود ...

رفتم و گفتم :چی شده ؟ جدی گرفتی ؟؟

گفت :ببین علی !من با خودم عهدی بسته ام که هیچ کس را از دست خودم ناراحت نکنم ...

با تعجب به او نگاه میکردم ...که ادامه داد...

...ما نقاشی هایی که می کشیم دوست داریم .بنده ها هم نقاشی خدا هستند و خدا آنها را دوست دارد و نباید آنها را ناراحت کرد ...

چندتا نقاشی رو از خودت ناراحت کردی ؟؟؟؟...

+ زمان گذر 90/08/01ساعــت20:25رد پاي بیسیم چی |
اتش روی شهر .... اتش همچنان میبارد...

ادامه مطلب قبلی...

آتش روی شهر

آتش دشمن همچنان میبارد ؛شهر یکپارچه آتش شده است .صدای انفجار لحظه ای قطع نمیشود ؛وضعیت دیوانه کننده است! تعجب از این جاست که مگر عراقی ها چه قدر توپ و خمپاره انداز دارند که بی وقفه وبا این شدت اجرای آتش میکنند طوری که نیمی از خرمشهر را مبدل به جهنم کرده اند .

به تدریج برشمار امدادگران افزوده میشود و مجروحان و شهیدان به بیمارستان انتقال میابند.و در بیمارستان غوغاست،اتاق ها پر از کشته و مجروح ؛بسیاری آشفته وغمناک گم شده شان را میجویند،یکی در پی یافتن زن و فرزند ،دیگری دنبال پدرو یکی در پی مادرو خواهرانش است؛شیون وزاری نیز از هرسو شنیده میشود .در جنت آباد(قبرستان خرمشهر،گلزار شهدای کنونی)نیز همین وضع حاکم است.نمیتوان گفت کدام صحنه فجیع تر است:مشاهده ی مجروحی که در بیمارستان اعضای بدنش قطع شده و درحال جان دادن است،یا شهیدی که چشمانش از حدقه درآمده و دل ورودهایش بیرون ریخته،یا دیدن کیسه ی نایلونی از گوشت و استخوان که بازمانده ی یک خانواده ی چندنفری است یا کودکانی که وحشت زده و گریان ،مادر و پدرخود را میجویند!

مسجد جامع پناهگاه ومیعادگاهی است که نقش اصلی اش با هجوم دشمن آغاز میشود،طوری که هرکس پناهی میجوید یا میخواهد از اوضاع اطلاعی بیابد یا خود را آماده ی مقابله با دشمن کند یا به آسیب دیدگان یاری رساند یا در پی آشنایان است یا به دارو نیاز دارد،رو به مسجد می آورد،حتی بسیاری از شهیدان و مجروحان را هم به آن جا آورده اند.

برادران سپاه ،بسیجیان و جوانان کم کم  به خود آمده اندو خطر هجوم زمینی دشمن را بیشتر احساس کرده اند. بسیاری به سوی مرز حرکت میکنند. خواهران بسیجی نیز برای انجام دادن اقامات لازم در شهر ،احضار میشوند.ساعت شش و نیم بعداز ظهر ،ماشینی جلو خانه ی یکی از خواهران بسیجی توقف میکند. خواهر بسیجی که از قبل آماده بود با مادر خداحافظی میکند و سوار میشود.مادرش به خواهران دیگر که در ماشین نشسته اند میگوید:«به خدا میسپارمتان،دخترم را تنها نگذارید»

مادر نگران ،ماشین را با نگاه بدرقه میکند و میاندیشت:آیا بار دیگر فرزندم را خواهم دید؟؟...............


+ زمان گذر 90/06/02ساعــت23:50رد پاي بیسیم چی |
اتش روی شهر ... سر موتور سوار ... جدا شد ...

آتش روی شهر

در نزدیکی آتش نشانی ،ترکش توپ سر موتور سواری را از تن جدا کرده و بدنش نیز در حال سوختن است!ماشین آتش نشانی جسد را که جزغاله شده،خاموش میکند.در خیابان شهید مقبل،یک تانکر نفت در حال سوختن است و مردم با وحشت به آن می نگرند.ناگهان توپ دیگری فرود می آید وخالق صحنه دردناک دیگری می شود:پدر یک خانواده به دو نیم شده و دو قسمت بدنش به پوستی بند است!از همسر و فرزندانش جز تکه پاره هایی که در اطراف ریخته یا به سقف و دیوارها چسبیده اند،اثر دیگری نیست!

در خیابان دیگر،وانت پیکانی کنار جسدی ترمز میکند،راننده پیاده می شود و از مردم درخواست کمک میکند،اما گویی کسی را یارای حرکت نیست،راننده،خود جسد را بلند می کند و او را در وانت می گذارد.نزدیک همین صحنه،پیرمردی گریان به مشتی مووتکه زغال هایی اشاره میکند و میگوید:«از دختر چهار ساله ام همین ها مانده است»

در فلکه اردیبهشت(فلکه شهدا)مردم برگرد جسد دو تن از بچه های محل تجمع کرده اند و شیون و فریاد می کنند.

ماشینی کنار خانه ای که خمپاره خورده ،توقف میکند،بچه ها برای کمک به داخل می روند:زن بارداری بر اثر ترکش خمپاره،در حال جان دادن است؛بچه از شکمش بیرون افتاده،ولی هنوز به ناف مادر بند است!مادر و کودک را در پتویی پیچیده،به سوی بیمارستان می برند،امّا بی فایده است،زیرا جسد بی جان آنها به بیمارستان میرسد.

در کوی طالقانی آتش گسترده تر و کشته ها بیشتراست.در خیابان زنبق،خمپاره درست خورده وسط جمع زنانی که جلو خانه ها با یکدیگر صحبت می کرده اند،همه تکه تکه شده اند و تکه ها به در و دیوار چسبیده است!خانه ها خراب شده وسقف ها فرو ریخته است.در خانه ای کودکی گریان در گهواره تنهاست و فریادرسی ندارد؛کودک را به مسجد جامع منتقل می کنند.

گلوله توپی روی تعمیرگاه جهاد سازندگی فرود می آید و سر جلال عزیزیان(عضو شورای جهاد سازندگی)را از بدن جدا می کند.

در خیابان مقبل،میان اعضای خانواده ای که در حیاط غذا می خورده اند،خمپاره ای فرود می آید؛مادر که درآشپزخانه بود ،سراسیمه به حیاط می آید و جای شوهر و فرزندانش ، تکه پاره هایی از گوشت واستخوان را در حیاط و سر سفره میبیند و دچار جنون میشود

در کوی طالقانی ،گلوله خمپاره ای خانواده ی ده نفره ای را یکجا به شهادت میرساند و از این خانوده کودک 12 ساله ای زنده میماند که از خانه بیرون بوده است .در محله راه آهن نیز گلوله های دشمن عده ای دیگر را در خاک خون میغلتاند ....

ادامه دارد.....

+ زمان گذر 90/06/02ساعــت22:24رد پاي بیسیم چی |
اتش روی شهر ...

آتش روی شهر

بعد از ظهر روز دوشنبه ۳۱شهریور است .گرمای هوا هنوز فروننشسته است با وجود درگیری های مرزی ده روز گذشته شدت یافتن آن در دو سه روز اخیر به خصوص در بندر و پایگاه نیروی دریایی و با اینکه عده ای از ثروزتمندان در حال تخلیه شهر هستند و عده ای از روستاییان به شهر روی آورده اند ،وضعیت نسبتا عادیست و جنب و حوش آغاز مدارس همه چیز را تحت الشعاع خود قرار داده است

از یک سو افزایش تحرک نیروهای عراق در مرز و از سوی دیگر احتمال توطعه و اغتشاش گروهک های ضد انقلاب در روز اول مهر ،موجب تحرک بیشتر جوانان حزب الهی خرمشهر شده است عده ای به سوی مرز اعزام شده اند و عده ای نیز خود را آماده ی راهپیمایی فردا میکنند که به مناسبت شروع مدارس انجام میشود

خواهران و برادران بسیجی به استادیوم ورزشی احضار شده اند تا برای حمله قریب الوقوع نیروهای عراقی آماده شوند از برادران بسیجی درخواست میشود از رفتن به منزل خودداری کنند ؛راهی مرزها شوند و خواهران نیز گوش به زنگ باشند

ناگهان بارانی از گلوله های توپ بر خرمشهر باریدن میگیرد و شهر غرق در آتش و دود میشود  قسمت غربی شهر مثل کوی طالقانی ،راه آهن،مولوی ،که نقاط مستضعف نشین شهر را تشکیل میدهند و پر جمعیتترند،زیر آتش گسترده ی خمپاره ها و توپ های دشمن قرار میگیرند ،همه غافل گیر شده اند و حیران به کوچه ها و خیابان ها و خانه ها و انسان ها مینگرند که از بین میروند فاجعه قابل وصف نیست نیروی های امداد،آتش نشانی ،و جوانان شهر برآنند تا مگر کمکی کنند،اما همه چیز در همه ریخته است وکسی نیست نیروها را سازمان دهد؛انگار قیامت است و کسی به کسی نیست ....

در انتظار ادامه وقایع خونین شهردر پست بعدی باشید

منبع :کتاب خرمشهر در جنگ طولانی

+ زمان گذر 90/06/02ساعــت16:19رد پاي بیسیم چی |
Online User